به قول دانش بپا سنتی نشی!
سر ظهر بود و من و هومن بعد از انجام دادن یه کار اداری ، گشنه و تشنه دنبال یه رستوران میگشتیم که بتونیم انرژی از دست رفته رو جبران کنیم. همینطور که زوم کرده بودیم رو مغازه های اطراف ، یکهو توجه مون به تابلوی" سفره خانه ی سنتی" جلب شد. از اونجایی که هر دومون از اون دیزی خورهای حرفه ای بودیم ، نگاه معنی داری به هم انداختیم و با لب و لوچه ای که آب ازش روان شده بود ، بدون معطلی رفتیم سمت سفره خونه.
ورودی سفره خونه حدود هفت هشت ده تایی پله به سمت پایین داشت و من تا به پایین برسیم رویای شیرین وصال ، و لحظه ی در آغوش کشیدن محبوب رو که همون دیزی بود در سر پرورش میدادم و خودمو در حالی تصور میکردم که بعد از کلی راه رفتن و ذوق ذوق پا ، کفشهامو در میارم و یه آخیش بلند میگم و پاهامو رو تخت دراز میکنم . بعدشم شکمی از عذا در میارم و خلاصه حالی به حولی!
اما وقتی وارد سفره خونه شدیم صحنه ای رو دیدیم که تا عمر دارم از یاد نمیبرم : یک سالن بزرگ پر از میز و صندلی های شق و رق ، با رومیزی ها و دستمالهای تا شده ی قرمز!!! روی میزها هم با گلدان و بشقاب چینی و لیوانهای بلوری تزئین شده بود!
هنوز از شوک وارده بیرون نیومده بودیم که گارسنی با پیراهن سفید و شلوار وجلیقه ی مشکی ، در حالی که دستمالی رو رو دستش انداخته بود ، به طرفمون اومد و چون هیچ عکس العملی غیر از چشمهای گشاد شده از ما نمیدید خودش دست به کار شد و گفت :
- در خدمتم قربان. بفرمایید!
- هومن : ب ب بخشید... دیزی دارید؟
- نخیر قربان. شرمندم . ما اینجا فقط غذا های "ایرانی" داریم...
پ ن : اگه میخواید از یه دیزی خوب و فضای سنتی دلچسب لذت ببرید. بهتون سفره خانه سنتی باغ صبا رو پیشنهاد میکنم.
**********
هومن میگه : اگه میخوای باغ صبا رو تبلیغ کنی منم پیتزا " وشه " که توی تندیس سنتر هستش رو پیشنهاد میکنم . مخصوصا پیتزا خرچولش.
من میگم : هومن خان! اولا که بجای تحلیل مسائل جامعه ی مدرن زده چرا گیر دادی به شکم؟! دوما به خواننده ها بگو که منظورت از خرچول همون خرچنگه...
+
يادگاري در
87/12/13ساعت 17:56  از نازنین
|