عشق به سبک ۲۰۰۹
(زن و شوهر جوان روی کاناپه کنار هم نشسته اند)
مرد: عزیزم من خیلی دوست دارم.
زن: (با خوشحالی) راست میگی؟!
مرد: (با غرور) خب معلومه!
زن: (با ناز خودش را شوهر نزدیک میکند) چند تا دوسم داری؟
مرد: (دستش را دور شانه ی همسر حلقه میکند) ممممم... هزار تا.
زن: (سرش را روی شانه ی شوهر میگذارد) منم دوست دارم عزیزم.
مرد: (پیشانی زن را به آرامی می بوسد) تو چند تا دوسم داری ؟
زن: (با شیطنت) هزار تا به علاوه یکی!
مرد: یعنی میخوای بگی تو منو بیشتر دوست داری؟
زن: (سرش را بلند میکند و با حالتی از غرور در چشمان شوهر زل میزند) چرا که نه عزیزم! من می میرم برات...
مرد: ولی من تو رو بیشتر دوست دارم. هزار تا به علاوه دو تا!
زن: (کمی از شوهر فاصله میگیرد و صاف می نشیند تا تسلط بیشتری داشته باشد) نخیر! من بیشتر دوست دارم. هزار تا به علاوه سه تا!
مرد: (با حرص ) نخیر! گفتم که من بیشتر. اصلا هزار تا به علاوه صد تا!
زن: (با اخم) این درست نیست. تو داری مدام از من تقلید میکنی!
مرد: ( انگشتش را به نشانه تاکید رو به صورت زن میگیرد) چون لجبازی میکنی! وقتی میگم من بیشتر دوست دارم یعنی من بیشتر دوست دارم!
زن: (با چشمهای گرد شده) من لجبازم؟ این تویی که لجبازی میکنی. من... بیشتر ... دوست... دارم...!!!
مرد: (بلند میشود و یک قدم خلاف جهت زن بر میدارد در حالی که پشت به همسر ایستاده) تو همیشه همینجوری بودی. یه دنده و خیره سر!
زن: (از جای خود بلند میشود و پشت سر شوهر می ایستد) من خیره سر هستم؟ آره؟ من؟ ! چطور جرات میکنی با من اینطوری حرف بزنی!
مرد: ( در حالی که شانه هایش را بالا میندازد برمیگردد) می بینی! اصلا نمیشه باهات حرف زد.
زن: (به سمت اتاق خواب میرود ) نمیشه حرف زد چون اصلا بلد نیستی حرف بزنی!
مرد: (صدایش را بالا میبرد تا زن بشنود) تو فقط بلدی تو هین کنی. درست عین مامانت! (کلمه آخر را کمی با احتیاط ادا میکند)
زن: (با عصبانیت از اتاق بیرون میاید در حالی که تعدادی لباس در دست دارد) پای مامان منو وسط نکش! نه اینکه مامان جون شما خیلی به من احترام میزارن! (دوباره به اتاق برمیگردد)
مرد: (دستهایش را داخل جیب شلوارش میکند) اولا پس چی که میزارن. دوما از کی تا حالا بزرگتر به کوچیکتر احترام میزاره؟
زن: ( سرش را از چارچوب در بیرون میاورد) اولا نمیدونستم گوشه کنایه ها و اخم و سگرمه های مامانتون تو فرهنگ شما احترام به حساب میاد! دوما احترام یه چیز دو طرفست حضرت آقا! نمیدونستی بدون. (به اتاق برمیگردد)
مرد: (در حال قدم زدن) هه هه! می بینم الان شما چقدر به من احترام میزاری!
زن: (از اتاق بیرون میپرد و تا دو قدمی شوهر جلو میاید) خودت اول شروع کردی. کی بود گفت خیره سر؟
مرد: من بودم! (سرش را رو به آسمان میگیرد و داد میزند) تو این خونه نمیشه حرف راست زد؟
زن: (با بغض) من دیگه نمیتونم این رفتارتو تحمل کنم. (داخل اتاق خواب میرود)
مرد: (با لحنی کاملا حق به جانب) تحمل این زندگی برا منم آسون نیست.
زن: ( از اتاق خارج میشود و به سمت در میرود) حیف من که دارم حروم تو میشم.
مرد: ( با دستپاچگی) حالا داری کجا میری؟ این چیه تو دستت؟
زن: ( در خروجی را باز میکند) می بینی که چمدونه! دارم میرم خونه مامانم تکلیف زندگیمو با تو روشن کنم.
مرد: (انگشتش را به نشانه ی تهدید در هوا تکان میدهد) تو حق نداری بدون اجازه من جایی بری.
زن: وقتی رفتم میفهمی. (در با صدای بلند پشت سر زن بسته میشود)
مرد: (با عجز و ناراحتی در حالی که ناباورانه به در چشم دوخته) بابا کجا میری. دیوونه... من دوست دارم...
+
يادگاري در
88/07/14ساعت 14:7  از نازنین
|