تبليغاتX
خاطرات خاله قوساله
نادر اشخاصي قادرند عاشق شوند ، زيرا نادر اشخاصي قادرند همه چيز را از دست بدهند...
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


خاطرات خاله قوساله










Powered by WebGozar









عجب سیستمی داره این خدا !

 

شاید باید کمی صبر میکردم. شاید اینهمه دلخوری نیاز نبود! نمیدونم... ولی وقتی اون روز دیدم یواشکی توی اتاق دستشو کرده تو کیفم و داره همه چیزمو وارسی میکنه خیلی ناراحت شدم.

اینقد که همون لحظه به خدا گفتم نیگا کن بنده ی به ظاهر مهربونت داره چیکار میکنه! دستشو میبینی خدا؟ دوست دارم ادبش کنی...

ولی اگه میدونستم خدا اینقدر گوشش به منه و سه سوته خواسته منو اجابت میکنه شاید رو حرفم تجدید نظر میکردم!

نمیتونم حالم رو توصیف کنم وقتی صبح فردای اون روز شنیدم دستش بریده و شیش تا بخیه خورده!

 

 

 

 

+ يادگاري در 88/08/04ساعت 15:36  از  نازنین  | 


 

عشق به سبک ۲۰۰۹

 

(زن و شوهر جوان روی کاناپه کنار هم نشسته اند)

مرد: عزیزم من خیلی دوست دارم.

زن: (با خوشحالی) راست میگی؟!

مرد: (با غرور) خب معلومه!

زن: (با ناز خودش را شوهر نزدیک میکند) چند تا دوسم داری؟

مرد: (دستش را دور شانه ی همسر حلقه میکند)  ممممم... هزار تا.

زن: (سرش را روی شانه ی شوهر میگذارد) منم دوست دارم عزیزم.

مرد: (پیشانی زن را به آرامی می بوسد) تو چند تا دوسم داری ؟

زن: (با شیطنت) هزار تا به علاوه یکی!

مرد: یعنی میخوای بگی تو منو بیشتر دوست داری؟

زن: (سرش را بلند میکند و با حالتی از غرور در  چشمان شوهر زل میزند) چرا که نه عزیزم! من می میرم برات...

مرد: ولی من تو رو بیشتر دوست دارم. هزار تا به علاوه دو تا!

زن: (کمی از شوهر فاصله میگیرد و صاف می نشیند تا تسلط بیشتری داشته باشد) نخیر! من بیشتر دوست دارم. هزار تا به علاوه سه تا!

مرد: (با حرص )  نخیر! گفتم که من بیشتر. اصلا هزار تا به علاوه صد تا!

زن: (با اخم) این درست نیست. تو داری مدام از من تقلید میکنی!

مرد: ( انگشتش را به نشانه تاکید رو به صورت زن میگیرد) چون لجبازی میکنی! وقتی میگم من بیشتر دوست دارم یعنی من بیشتر دوست دارم!

زن: (با چشمهای گرد شده) من لجبازم؟ این تویی که لجبازی میکنی. من... بیشتر ... دوست... دارم...!!!

مرد: (بلند میشود  و یک قدم خلاف جهت زن بر میدارد  در حالی که پشت به همسر ایستاده) تو همیشه همینجوری بودی. یه دنده و خیره سر!

زن: (از جای خود  بلند میشود  و پشت سر شوهر می ایستد) من  خیره سر هستم؟  آره؟  من؟ ! چطور جرات میکنی با من اینطوری حرف بزنی!

مرد: ( در حالی که شانه هایش را بالا میندازد  برمیگردد) می بینی! اصلا نمیشه باهات حرف زد.

زن: (به سمت اتاق خواب میرود ) نمیشه حرف زد چون اصلا بلد نیستی حرف بزنی!

مرد: (صدایش را بالا میبرد  تا زن بشنود) تو فقط بلدی تو هین کنی. درست عین مامانت! (کلمه آخر را کمی با احتیاط ادا میکند)

زن: (با عصبانیت از اتاق بیرون میاید در حالی که تعدادی لباس در دست دارد) پای مامان منو وسط نکش! نه اینکه مامان جون شما خیلی به من احترام میزارن! (دوباره به اتاق برمیگردد)

مرد: (دستهایش را داخل جیب شلوارش میکند) اولا پس چی که میزارن. دوما از کی تا حالا بزرگتر به کوچیکتر احترام میزاره؟

زن: ( سرش را از چارچوب در بیرون میاورد) اولا نمیدونستم گوشه کنایه ها و اخم و سگرمه های مامانتون تو فرهنگ شما احترام به حساب میاد!  دوما احترام یه چیز دو طرفست حضرت آقا! نمیدونستی بدون. (به اتاق برمیگردد)

مرد: (در حال قدم زدن) هه هه! می بینم الان شما چقدر به من احترام میزاری!

زن: (از اتاق بیرون میپرد و تا دو قدمی شوهر جلو میاید) خودت اول شروع کردی. کی بود گفت خیره سر؟

مرد: من بودم! (سرش را رو  به آسمان میگیرد و داد میزند) تو این خونه نمیشه حرف راست زد؟

زن: (با بغض) من دیگه نمیتونم این رفتارتو تحمل کنم. (داخل اتاق خواب میرود)

مرد: (با لحنی کاملا حق به جانب) تحمل این زندگی برا منم آسون نیست.

زن: ( از اتاق خارج میشود و به سمت در میرود) حیف من که دارم حروم تو میشم.

مرد: ( با دستپاچگی) حالا داری کجا میری؟ این چیه تو دستت؟

زن: ( در خروجی را باز میکند) می بینی که چمدونه! دارم میرم خونه مامانم تکلیف زندگیمو با تو روشن کنم.

مرد: (انگشتش را به نشانه ی تهدید در هوا تکان میدهد) تو حق نداری بدون اجازه من جایی بری.

زن: وقتی رفتم میفهمی. (در با صدای بلند پشت سر زن بسته میشود)

مرد: (با عجز و ناراحتی در حالی که ناباورانه به در چشم دوخته)  بابا کجا میری. دیوونه... من دوست دارم...

 

 

+ يادگاري در 88/07/14ساعت 14:7  از  نازنین  | 


 

 

خاله قوساله شاد بود

خاله قوساله دلش شکست

خاله قوساله سبز شد

خاله قوساله خونین شد

خاله قوساله ایستاد

خاله قوساله امیدوار است

خاله قوساله نترسید

خاله قوساله امیدوار است 

 

+ يادگاري در 88/05/26ساعت 14:26  از  نازنین  | 


 

به قول دانش بپا سنتی نشی!

 

سر ظهر بود و من و هومن بعد از انجام دادن یه کار اداری ، گشنه و تشنه دنبال یه رستوران میگشتیم که بتونیم انرژی از دست رفته رو جبران کنیم. همینطور که زوم کرده بودیم رو مغازه های اطراف ، یکهو توجه مون به تابلوی" سفره خانه ی سنتی" جلب شد. از اونجایی که هر دومون از اون دیزی خورهای حرفه ای بودیم ، نگاه معنی داری به هم انداختیم و با لب و لوچه ای که آب ازش روان شده بود ، بدون معطلی رفتیم سمت سفره خونه.

ورودی سفره خونه حدود هفت هشت ده تایی پله به سمت پایین داشت و من تا به پایین برسیم رویای شیرین وصال ، و لحظه ی در آغوش کشیدن محبوب رو که همون دیزی بود در سر پرورش میدادم و خودمو در حالی تصور میکردم که بعد از کلی راه رفتن و ذوق ذوق پا ، کفشهامو در میارم و یه آخیش بلند میگم و پاهامو رو تخت دراز میکنم . بعدشم شکمی از عذا در میارم و خلاصه حالی به حولی!

اما وقتی وارد سفره خونه شدیم صحنه ای رو دیدیم که تا عمر دارم از یاد نمیبرم : یک سالن بزرگ پر از میز و صندلی های شق و رق ، با رومیزی ها و دستمالهای تا شده ی قرمز!!! روی میزها هم با گلدان و بشقاب چینی و لیوانهای بلوری تزئین شده بود!

هنوز از شوک وارده بیرون نیومده بودیم که گارسنی با پیراهن سفید و شلوار وجلیقه ی مشکی ، در حالی که دستمالی رو رو دستش انداخته بود ، به طرفمون اومد و چون هیچ عکس العملی غیر از چشمهای گشاد شده از ما نمیدید خودش دست به کار شد و گفت : 

- در خدمتم قربان. بفرمایید!

- هومن :  ب ب بخشید... دیزی دارید؟

- نخیر قربان. شرمندم . ما اینجا فقط غذا های "ایرانی" داریم...

 

پ ن : اگه میخواید از یه دیزی خوب و فضای سنتی دلچسب لذت ببرید. بهتون سفره خانه سنتی باغ صبا رو پیشنهاد میکنم.

**********

هومن میگه : اگه میخوای باغ صبا رو تبلیغ کنی منم پیتزا " وشه " که توی تندیس سنتر هستش رو پیشنهاد میکنم . مخصوصا پیتزا خرچولش.

من میگم : هومن خان! اولا که بجای تحلیل مسائل جامعه ی مدرن زده چرا گیر دادی به شکم؟! دوما به خواننده ها بگو که منظورت از خرچول همون خرچنگه...

 

 

+ يادگاري در 87/12/13ساعت 17:56  از  نازنین  | 


 

قورباغه را غورت نده! فقط دوستش بدار!

 

دوران نامزدی بود و من و هومن هنوز با تمام خصوصیات اخلاقی هم آشنا نبودیم. از طرفی ، هروقت با هم بیرون میرفتیم من شیطنت میکردم و هومن مثل یه آقا فقط نگاهم میکرد و امیدوار بود زودتر آروم بگیرم.

اما اون شب قرار بود بجای تفریح کافی شاپ ، به دیدن مامان و بابای هومن بریم. از قضا منزل پدری هومن داخل یک شهرک مسکونی ، با کلی فضای سبز و باغچه و گل فراوان بود و دوباره از قضا اون شب کلی بارون اومده بود و باغچه و چمن هاش کاملا خیس شده بود.

وقتی ما وارد شهرک شدیم ، هوا تاریک شده بود و تنها نور تیرکهای روشنایی جلوی پاهامونو روشن میکرد . فصل پاییز بود و بوی نم خاک و صدای خش خش برگهای نیمه خشک ، حس خوبی رو به ما منتقل میکرد و در حالی که دستهامون به هم چفت شده بود ، با عشقولانگی تمام با هم حرف میزدیم.

میون حرفهای محبت آمیزمون ، من صدای خش خش عجیبی رو از تو باغچه شنیدم :

 

- هومن؟

- جانم؟

- این چه صداییه که از تو باغچه میاد؟

- نه صدایی نمیاد!

- چرا گوش کن! انگار یه چیزی زیر بوته ها راه میره!

- (قیافه ی هومن رفت تو هم) نه نه! چیزی نیست . صدای باده ، بیا بریم.

 

و بعد دست منو گرفت و با عله به سمت ورودی ساختمان که هنوز باهاش فاصله ی زیادی داشتیم کشید. به باغچه ی بعدی که رسیدیم دوباره همون صداهارو شنیدم :

 

- هومن؟

- جانم؟

- به جون خودم تو این باغچه ها یه چیزی هست!

- (چهره ی هومن کمی نگران شد ) نه چیزی نیست . بیا بریم داره دیر میشه.

- یه لحظه صبر کن برم ببینم چیه!

 

به سمت باغچه رفتم و در حالی که تا کمر خم شده بودم ، مشغول کاویدن شدم. تقریبا پشتم به هومن بود و دیگه نمی دیدمش ، یکم که دقت کردم دیدم لابلای بوته ها تعداد زیادی قورباغه که از خیس شدن مخفیگاهشون ناراحت بودن ، اینور و اونور میرن! منم که عاشق خاله قورقوری بودم دستمو دراز کردم و یکی از اون تپل مپل هاشو برداشتم و با چشمهایی که از شدت ذوق برق میزد ، با کلی هیجان بلند شدم تا موجود سرد توی دستمو به هومن نشون بدم. اما وقتی که چرخیدم دیدم هومن در حال دویدنه و ده متری از من دور شده! خیلی تعجب کردم ، با خودم گفتم :" یعنی اینقدر سردش شده که با این عجله به سمت خونه میره؟! چه حیف... این قورباغه رو ندید..."

در حالی که ذهنم درگیر عکس العمل غریب هومن بود ، قورباغه به دست به سمت خونه رفتم و هومن رو دیدم که گوشه ی راهرو کنار در ورودی ایستاده . قورباغه رو به سمتش دراز کردم و گفتم ببین چه بامزست! اما هومن بجای اینکه مثل من خوشحال بشه ، تا جایی که میتونست از من دور شد و چسبید به دیوار و یه لبخند عجیب و غریب روی صورتش نشست! بعد همینطور که چشم از قورباغه بر نمی داشت ، دستشو از بغل دیوار به زنگ رسوند و اونو فشار داد و به محض اینکه پدر هومن درو باز کرد ، خودشو از لای در انداخت تو!

پدرش غرولندی کرد و گفت چه خبرته پسر؟ چرا اینجوری میکنی؟!

من که اصلا از این رفتار سر در نمیاوردم و گیج شده بودم (خب قورباغه بود.هیولا که نبود!) کلا یادم رفت که چی تو دستم دارم...

پدر هومن که از رفتار پسرش خجالت زده شده بود گفت سلام نازنین جان ، چرا اونجا وایستادی. بیا تو! منم یک قدم به جلو برداشتم و خواستم برم داخل که چشمهای پدر هومن گرد شد و انگار که تازه متوجه چیزی باشه ، یکهو درو روی من بست و اگه یه لحظه غفلت کرده بودم دماغم صاف شده بود!

دیگه نزدیک بود از اینهمه بی محبتی بغض کنم که صدای پدر هومن از پشت در بلند شد :

"اول برو اون جونورو بنداز تو باغچه ، بعد بیا تو...!!!"

 

پ ن : قبل از پریدن به طرف هایپ... ببخشید...! قبل از برداشتن قورباغه اول خوانواده ی شوهرتونو خوب بشناسید!

..................

هومن میگه : تو خودت قورباغه ای دیگه! و چون من تورو خیلی دوست دارم دیگه به قورباغه های دیگه اهمیت نمیدم!

 

+ يادگاري در 87/12/01ساعت 14:50  از  نازنین  |