تبليغاتX
خاطرات خاله قوساله
نادر اشخاصي قادرند عاشق شوند ، زيرا نادر اشخاصي قادرند همه چيز را از دست بدهند...
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


خاطرات خاله قوساله










Powered by WebGozar









گفته بودم بر میگردم

ظاهرا نشد!

دنیاست دیگه :)

پس فعلا خدانگهدار همتون


+ يادگاري در 90/03/23ساعت 9:28  از  نازنین  | 


سلام


بالاخره برمیگردم! قول میدم



+ يادگاري در 88/12/10ساعت 16:14  از  نازنین  | 


عجب سیستمی داره این خدا !

 

شاید باید کمی صبر میکردم. شاید اینهمه دلخوری نیاز نبود! نمیدونم... ولی وقتی اون روز دیدم یواشکی توی اتاق دستشو کرده تو کیفم و داره همه چیزمو وارسی میکنه خیلی ناراحت شدم.

اینقد که همون لحظه به خدا گفتم نیگا کن بنده ی به ظاهر مهربونت داره چیکار میکنه! دستشو میبینی خدا؟ دوست دارم ادبش کنی...

ولی اگه میدونستم خدا اینقدر گوشش به منه و سه سوته خواسته منو اجابت میکنه شاید رو حرفم تجدید نظر میکردم!

نمیتونم حالم رو توصیف کنم وقتی صبح فردای اون روز شنیدم دستش بریده و شیش تا بخیه خورده!

 

 

 

 

+ يادگاري در 88/08/04ساعت 15:36  از  نازنین  | 


 

به قول دانش بپا سنتی نشی!

 

سر ظهر بود و من و هومن بعد از انجام دادن یه کار اداری ، گشنه و تشنه دنبال یه رستوران میگشتیم که بتونیم انرژی از دست رفته رو جبران کنیم. همینطور که زوم کرده بودیم رو مغازه های اطراف ، یکهو توجه مون به تابلوی" سفره خانه ی سنتی" جلب شد. از اونجایی که هر دومون از اون دیزی خورهای حرفه ای بودیم ، نگاه معنی داری به هم انداختیم و با لب و لوچه ای که آب ازش روان شده بود ، بدون معطلی رفتیم سمت سفره خونه.

ورودی سفره خونه حدود هفت هشت ده تایی پله به سمت پایین داشت و من تا به پایین برسیم رویای شیرین وصال ، و لحظه ی در آغوش کشیدن محبوب رو که همون دیزی بود در سر پرورش میدادم و خودمو در حالی تصور میکردم که بعد از کلی راه رفتن و ذوق ذوق پا ، کفشهامو در میارم و یه آخیش بلند میگم و پاهامو رو تخت دراز میکنم . بعدشم شکمی از عذا در میارم و خلاصه حالی به حولی!

اما وقتی وارد سفره خونه شدیم صحنه ای رو دیدیم که تا عمر دارم از یاد نمیبرم : یک سالن بزرگ پر از میز و صندلی های شق و رق ، با رومیزی ها و دستمالهای تا شده ی قرمز!!! روی میزها هم با گلدان و بشقاب چینی و لیوانهای بلوری تزئین شده بود!

هنوز از شوک وارده بیرون نیومده بودیم که گارسنی با پیراهن سفید و شلوار وجلیقه ی مشکی ، در حالی که دستمالی رو رو دستش انداخته بود ، به طرفمون اومد و چون هیچ عکس العملی غیر از چشمهای گشاد شده از ما نمیدید خودش دست به کار شد و گفت : 

- در خدمتم قربان. بفرمایید!

- هومن :  ب ب بخشید... دیزی دارید؟

- نخیر قربان. شرمندم . ما اینجا فقط غذا های "ایرانی" داریم...

 

پ ن : اگه میخواید از یه دیزی خوب و فضای سنتی دلچسب لذت ببرید. بهتون سفره خانه سنتی باغ صبا رو پیشنهاد میکنم.

**********

هومن میگه : اگه میخوای باغ صبا رو تبلیغ کنی منم پیتزا " وشه " که توی تندیس سنتر هستش رو پیشنهاد میکنم . مخصوصا پیتزا خرچولش.

من میگم : هومن خان! اولا که بجای تحلیل مسائل جامعه ی مدرن زده چرا گیر دادی به شکم؟! دوما به خواننده ها بگو که منظورت از خرچول همون خرچنگه...

 

 

+ يادگاري در 87/12/13ساعت 17:56  از  نازنین  | 


 

قورباغه را غورت نده! فقط دوستش بدار!

 

دوران نامزدی بود و من و هومن هنوز با تمام خصوصیات اخلاقی هم آشنا نبودیم. از طرفی ، هروقت با هم بیرون میرفتیم من شیطنت میکردم و هومن مثل یه آقا فقط نگاهم میکرد و امیدوار بود زودتر آروم بگیرم.

اما اون شب قرار بود بجای تفریح کافی شاپ ، به دیدن مامان و بابای هومن بریم. از قضا منزل پدری هومن داخل یک شهرک مسکونی ، با کلی فضای سبز و باغچه و گل فراوان بود و دوباره از قضا اون شب کلی بارون اومده بود و باغچه و چمن هاش کاملا خیس شده بود.

وقتی ما وارد شهرک شدیم ، هوا تاریک شده بود و تنها نور تیرکهای روشنایی جلوی پاهامونو روشن میکرد . فصل پاییز بود و بوی نم خاک و صدای خش خش برگهای نیمه خشک ، حس خوبی رو به ما منتقل میکرد و در حالی که دستهامون به هم چفت شده بود ، با عشقولانگی تمام با هم حرف میزدیم.

میون حرفهای محبت آمیزمون ، من صدای خش خش عجیبی رو از تو باغچه شنیدم :

 

- هومن؟

- جانم؟

- این چه صداییه که از تو باغچه میاد؟

- نه صدایی نمیاد!

- چرا گوش کن! انگار یه چیزی زیر بوته ها راه میره!

- (قیافه ی هومن رفت تو هم) نه نه! چیزی نیست . صدای باده ، بیا بریم.

 

و بعد دست منو گرفت و با عله به سمت ورودی ساختمان که هنوز باهاش فاصله ی زیادی داشتیم کشید. به باغچه ی بعدی که رسیدیم دوباره همون صداهارو شنیدم :

 

- هومن؟

- جانم؟

- به جون خودم تو این باغچه ها یه چیزی هست!

- (چهره ی هومن کمی نگران شد ) نه چیزی نیست . بیا بریم داره دیر میشه.

- یه لحظه صبر کن برم ببینم چیه!

 

به سمت باغچه رفتم و در حالی که تا کمر خم شده بودم ، مشغول کاویدن شدم. تقریبا پشتم به هومن بود و دیگه نمی دیدمش ، یکم که دقت کردم دیدم لابلای بوته ها تعداد زیادی قورباغه که از خیس شدن مخفیگاهشون ناراحت بودن ، اینور و اونور میرن! منم که عاشق خاله قورقوری بودم دستمو دراز کردم و یکی از اون تپل مپل هاشو برداشتم و با چشمهایی که از شدت ذوق برق میزد ، با کلی هیجان بلند شدم تا موجود سرد توی دستمو به هومن نشون بدم. اما وقتی که چرخیدم دیدم هومن در حال دویدنه و ده متری از من دور شده! خیلی تعجب کردم ، با خودم گفتم :" یعنی اینقدر سردش شده که با این عجله به سمت خونه میره؟! چه حیف... این قورباغه رو ندید..."

در حالی که ذهنم درگیر عکس العمل غریب هومن بود ، قورباغه به دست به سمت خونه رفتم و هومن رو دیدم که گوشه ی راهرو کنار در ورودی ایستاده . قورباغه رو به سمتش دراز کردم و گفتم ببین چه بامزست! اما هومن بجای اینکه مثل من خوشحال بشه ، تا جایی که میتونست از من دور شد و چسبید به دیوار و یه لبخند عجیب و غریب روی صورتش نشست! بعد همینطور که چشم از قورباغه بر نمی داشت ، دستشو از بغل دیوار به زنگ رسوند و اونو فشار داد و به محض اینکه پدر هومن درو باز کرد ، خودشو از لای در انداخت تو!

پدرش غرولندی کرد و گفت چه خبرته پسر؟ چرا اینجوری میکنی؟!

من که اصلا از این رفتار سر در نمیاوردم و گیج شده بودم (خب قورباغه بود.هیولا که نبود!) کلا یادم رفت که چی تو دستم دارم...

پدر هومن که از رفتار پسرش خجالت زده شده بود گفت سلام نازنین جان ، چرا اونجا وایستادی. بیا تو! منم یک قدم به جلو برداشتم و خواستم برم داخل که چشمهای پدر هومن گرد شد و انگار که تازه متوجه چیزی باشه ، یکهو درو روی من بست و اگه یه لحظه غفلت کرده بودم دماغم صاف شده بود!

دیگه نزدیک بود از اینهمه بی محبتی بغض کنم که صدای پدر هومن از پشت در بلند شد :

"اول برو اون جونورو بنداز تو باغچه ، بعد بیا تو...!!!"

 

پ ن : قبل از پریدن به طرف هایپ... ببخشید...! قبل از برداشتن قورباغه اول خوانواده ی شوهرتونو خوب بشناسید!

..................

هومن میگه : تو خودت قورباغه ای دیگه! و چون من تورو خیلی دوست دارم دیگه به قورباغه های دیگه اهمیت نمیدم!

 

+ يادگاري در 87/12/01ساعت 14:50  از  نازنین  |