عيدی دادن يا ندادن؟ مسئله اين است!
آقا جون عادت داشت بر خلاف رسم اکثر خانواده ها ، همون اول کار به بچه ها عيدی بده! ما نوه ها هم بعد از برداشتن اسکناس های تازه از لای قرآن ، ذوق مرگ ميشديم و پز رقم بالاتر جمع عيدی هامون رو به هم ميداديم !
اما نميدونم چرا اون سال ، هر چی نگاه به دست آقاجون کردم هيچ اتفاقی نيافتاد! دوازده سيزده سال بيشتر نداشتم و اون روز عيد ، اولين نوه ای بودم که پامو تو خونه ی مامان بزرگ ميذاشتم. با خودم فکر ميکردم حتما آقاجون يادش رفته به من عيدی بده و تا چند دقيقه ی ديگه صدام ميزنه و اسکناس های درشت و قشنگشو رو ميکنه! اما زهی خيال باطل...! انتظار من تا به اونجا ادامه پيدا کرد که خاله و دايي ها هم از راه رسيدند و بچه هاشون با سر و صدای زياد خونه رو، رو سرشون گذاشتن و بچه های خاله هم که انگار هميشه ی خدا از قحطي فرار کرده بودند ، پاشون رو از در تو نذاشته ، خودشونو انداختن رو ميوه و شيرينی ها و در برابر چشمان متعجب من و بچه های دايي ، در کمتر از دقيقه ای ترتيب نيمی از خوراکی های روی ميز رو دادن! و صد البته با انواع و اقسام آجيل و شکلات به جيب های لباسشون صفايي دادن... وبه اين ترتيب جوِ خونه اينقدر تغيير کرد که من هم مثل آقا جون ، قضيه ی عيدی رو به کل فراموش کردم!
هنوز سر و صدای سلام و احوالپرسی و تبريک عيد ، که گاهي بخاطر روبوسی قطع ميشد ، تموم نشده بود که دوباره صدای زنگ بلند شد و چند نفر از اقوام دور آقاجون (که من درست و حسابی نمی شناختمشون ) اومدند تو و سلام و عليک و تبريک از سر گرفته شد و هنوز اينها ننشسته ، عده ای ديگه اومدند و به همين ترتيب ، ما کلهم اجمعين (به غير از آقاجون که مريض احوال بود) چهار پنج باری ، تمام قد بلند شديم و دوباره نشستيم ، تا جمعيت پانزده نفری طايفه ی مذکور تکميل شد ، و من خدا رو شکر کردم که حالا ميتونم مثل بچه ی آدم بشينم سر جام! که ای کاش صد سال سياه نمی نشستم!
آخه پذيرايي خونه ی مامان بزرگ به شکل حرف L بود و همه ی دختر ها پشت ديوار سالن سنگر گرفته بودن تا از تير رس نگاه های مهمانان غريبه در امان باشن! و فقط من بودم که تک و تنها ،به دليل کمبود جا ، در محلی که تمام مرد های خانواده ی مهمان روبه روی من بودن ، نشسته بودم و اونها هم هر از چند گاهی چشمشون ميافتاد به من و به نوبت ميگفتند"ماشالا ! ماشالا ! چقدر بزرگ شدی! ديگه برای خودت خانومی شدی ها؟ " پسر مهمان هم گل از گلش ميشکفت و نيشش رو تا بناگوش باز ميکرد! و عصبانيت من با شنيدن صدای خنده های ريز ريز دختر ها بيشتر ميشد...
اما اگر قضيه به همينجا ختم ميشد جای شکر داشت! هنوز پنج شش دقيقه از آمدن مهمان ها نگذشته بود که آقاجون دختر دايي کوچيکه رو صدا زد و گفت " بابايي بيا اينجا " و بعد چند تا اسکناس از لای قرآن شمرد و داد بهش و گفت " بيا بابايي ، من پا ندارم ، خودت ببر بده به بچه ها. "
انگار اين قضيه ی عيدی دادن وحی مُنزل بود و آقاجون نميخواست در هيچ شرايطی، حتی در حضور کلی مهمون ، از زير بار انجامش شونه خالی کنه!
خلاصه بعد از ديدن اين مکالمه ، کلی خودمو سرزنش کردم و بخاطر اينکه در عالم کودکی نسبت به علاقه ی آقاجون به خودم شک کرده بودم ، شرمنده شدم و با خودم گفتم طفلکی آقاجون ميخواست عيدی همه نوه هاشو با هم بده!
در همين حين ، دختر دايي کوچيکه ، اسکناس به دست اومد طرف ما و از سمت خواهر خودش ، يعنی پشت ديوار ، شروع کرد به تقسيم غنائم! دختر ها هم يکی يکی سرشونو از پشت ديوار آوردن بيرون و از آقاجون تشکر کردن. منم که ميديدم اول و آخرش بايد تشکر کنم ، تصميم گرفتم همون موقع که سر و صدای دختر ها بلند بود و قبل از رسيدن ته تغاری به من ، تشکر کنم تا کمتر از مردهای رو به روم خجالت بکشم! از طرفی هم دلم ميخواست از ميون صدای دختر ها صدام به آقاجون برسه ، بنابراين تقريبا داد زدم " آقاجون دستتون درد نکنه ، چرا زحمت کشيدين؟ " اما از بخت بد ، همون لحظه به دلايل نامعلومی همه ساکت شدند و صدای من با طنين بلندی توی خونه پيچيد و همه ی نگاه ها به طرف من برگشت! و همين که ته تغاری به خواهرش که بغل دست من و در نبش ديوار نشسته بود رسيد و عيدی داد ، اسکناس های توی دستش تموم شد و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه ، در نهايت خونسردی رفت پشت ديوار و نشست سر جاش...!
من همينطور مات و مبهوت با دستی که برای گرفتن عيدی روی هوا مونده بود ، سرمو انداختم پايين و از خجالتی توصيف نشدنی آب شدم! برای يک لحظه چنان سکوتی در خونه حکمفرما شد که آدم احساس ميکرد هيچ موجود زنده ای اونجا وجود نداره... انگار بقيه هم از ديدن اين صحنه ی مضحک خجالت کشيده بودند!
دلم ميخواست زمين دهن باز کنه و منو ببلعه که يکی از مردهای مهمان به حرف اومد و به آقاجون گفت " حاج آقا فکر کنم شما به اين دخترم گلم عيدی ندادی! " آقاجون هم با خونسردی گفت " نه! نازي جان زودتر از بقيه اومده بود و من همون اول بهش عيدی دادم!!! "
بنده ی خدا آقاجون توهم عيدی دان زده بود...! ديگه داشتم به پيری پدر بزرگم ايمان مياوردم اما حتی روم نميشد سرمو بلند کنم . که مامان بزرگ به کمکم اومد و گفت " نه آقا جونش! شما کی به بچم عيدی دادی؟ حواست نيست ها؟ "
خلاصه يه اسکناس کوفتی بساطي درست کرده بود برا ما که ديدنی بود! بعد از کلي بحث و شور و نتيجه گيری ، آقاجون نتونست اين وسط گناهکاری پيدا کنه و متقاعد شد که قصور از طرف خودش بوده و از من عذرخواهی کرد و دوباره ته تغاری رو صدا زد که بيا اين اينو ببر بده به نازنين!!!
خدا رحمتت کنه آقاجون....
دوست خوبم اگر مایل بودی در این لینک تولد هومن رو بهش تبریک بگو
+
يادگاري در
87/02/08ساعت 13:34  از نازنین
|