تبليغاتX
خاطرات خاله قوساله
نادر اشخاصي قادرند عاشق شوند ، زيرا نادر اشخاصي قادرند همه چيز را از دست بدهند...
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


خاطرات خاله قوساله










Powered by WebGozar









 

 

 

 

 

دسته گل رو به آب ميدن يا....

 

 

 

همه خوشحالن ، دست ميزنن ، جيغ ميكشن ، گاهي هم اونايي كه بلدن سوت ميزنن.

عروس و داماد وارد مجلس ميشن.سر و صدا و ابراز احساسات به اوج خودش ميرسه. منم از اينكه دختر عمه ي عزيز رو در لباس عروسي مي بينم خوشحالم. به نظرم خيلي زيبا مياد. داماد هم از جمال و بر و رو بهره ي زيادي برده. به قول قديمي ها بهم ميان!

 

جوونهاي مجلس ميرن وسط و تمام هنر و توانايي خودشون رو در انجام دادن حركات موزون بروز ميدن! بعضي از دختر خانوما هنوز متوجه نشدن كه آقا داماد ديگه ازدواج كرده و نبايد خودشون رو جلوش به آب و آتيش و باد و خاك و هرگونه عنصر زميني ديگه بزنن!

تو اين مهموني هر جور شكل و شمايلي كه بخوايد پيدا ميشه! ولي هيچ كدوم به پاي اون خانوم جوان نميرسه كه يه گل سرخ بزرگ روي صورتش نقاشي كرده ، طوري كه از زير چشمش شروع ، و به زير چونه اش ختم ميشه و آدمو به ياد نمايش پانتوميم ميندازه...

 

بعد از صرف ميوه و شيريني و چند دقيقه اي استراحت ، جوونا دوباره شروع ميكنن و خودشونو به مرز خودكشي ميرسونن.

عجيبا" قريبا !  من موندم اين آقايون و خانوما اينهمه انرژي رو از كجا آوردن! اما غير از اين يه سوال لاينحل ديگه هم هست كه بدجوري ذهنمو به خودش مشغول كرده ، اونم اينه كه :

اين كمره؟ يا فنره؟؟؟

 

بالاخره نوبت به هنر نمايي عروس خانوم ميرسه. هرچي باشه نميشه از رسم "شادباش" چشم پوشي كرد...

همه دورش حلقه ميزنن و سر و صداشون ديوار صوتي رو ميشكنه! در همين حين چند تا از بچه ها با مشتهايي پر از گل سر ميرسن و گلبرگها رو روي سر عروس خانوم رها ميكنن. خواهر عروس ميخواد جلوشونو بگيره كه فيلمبردار مانع ميشه.

منظره ي قشنگيه. دختر عمه جان مثل فرشته اي شده كه زير باراني از گل ، مستانه پايكوبي ميكنه.

بچه ها كه با استقبال عمومي مواجه شدن ، ميرن و دوباره با گلهاي پرپر شده برميگردن...

وقتي جريان سيل آساي  دستان پر از پول كمي آرام تر ميشه ، عروس خانوم تصميم ميگيره بره و در جايگاهش مستقر بشه و قبل از نشستن اشاره ميکنه كه دسته گلش رو براش بيارن ، ولي عجيبه كه اثري از دسته گل فوق العاده زيبا و گرون قيمتش نيست!

همه ي نزديكان ازجمله من ، به تكاپو ميافتيم تا استيل عروس خانوم رو كامل كنيم. ولي چند دقيقه اي طول ميكشه تا بتونيم يه مشت سيم و دوسه تا برگ ريش ريش روي ميز كناري رو با دسته گل عروس مطابقت بديم!

من موندم به كار بچه ها بخندم يا براي لب و لوچه ي آويزون دختر عمه جان ناراحت باشم.

در ظاهر كار اول ، و در دل كار دوم رو انجام ميدم...   

 

 

دوست خوبم اگه مايل بودي در اولين پست وبلاگ تولد هومن رو بهش تبریک بگو

 

+ يادگاري در 86/06/15ساعت 11:45  از  نازنین  |